انقدر دلشو صاف و صيقلی كـرد كه از اون بهبعـد ديگه همهچی ازش سـُر خورد .
+ جمعه ششم آذر 1388<---- آستیگ.مات |
نقشهی بزرگِ جهان را پهن كرده روی ميزِ بزرگی، در سالنِ بينِ دو راهرو ؛ {با خودم فكر ميكنم با اين چهره و ظاهر آراسته اگر روپوش سپيد تنش بود و انقدر مداوم سيگار نمیكشيد، خيال ميكردی از پزشكان اينجاست اين شخص. زياد نگاهشان نبايد كرد؛ اينجا باید حواست را خیلی جمع کنی، ميگويند نبايد بهشان زياد محبت كنی، ممكن است عاشقت بشوند؛ تو كارت كه اينجا تمام شد ميگذاری میروی و آنها ضربه ميخورند . } سيگارش را خاموش میكند ، مكثی كوتاه و بعد انگشتَش را ميگذارد روی نقطهای از نقشه و میگويد : بلژيك بايد اينجا میبود ، اينها نقشه را اشتباهی كشيدهاند . انگشت اشارهاش را چندبار ميبرد بالا و با ابهت و ژستِ بخصوصی محكم ميكوبد روی همآننقطه : درست همينجـا ، اينبالا ، كنارِ اقيانوسِ اطلس . احمقهـا نقشه را دسكـاری كردهاند . نـه؟ نگاه ميكنم به چهرهی متشخص و كاملاْ جدیش، و آن موهـای جو گندمیِ قشنگ ؛ اگر هرجـای ديگری غير از اينجا با اين لحن اينحرفها را زده بود ، هيچكس جرئت نمیكرد كمترين شكـّی در درستي حرفش بكند . دوباره تكرار ميكند حرفهاش را و نگاه ميكند به من كه كنار ديوار منتظر ايستادهام ، و اينهمهوقت او را تماشا ميكردهام. نگاهش را ثابت نگه ميدارد و منتظر جوابم میشود . به خودم میآيم، نزديكِ ميز میشوم، لبخند تحويلش نميدهم كه خيال نكند ترحم است، يا اينكه جدی نگرفتهام حرفش را، سعی نمیكنم بلژيك را پيدا كنم و نشانش دهم و بگويم ايناهاش، تو اشتباه ميكنی، نقشه درست است. با جديت و دقّت نقشه را ورانداز ميكنم، چهره متفكرانهای بهخودم ميگيرم و حرفش را تأييد ميكنم . نه تعجّب میكند، نه لبخند فاتحانه میزند ، چهرهای حق بهجانب به خودش ميگيرد و ميگويد : پس دفعه بعد كه اومدی اينجا* يه نقشهی درست بگير بيار ؛ میگـيری ؟ ميـــای ؟ میخواهم بگويم كه نـمــیتـوانـم ، كه دفعهی بعدی دركار نـيست ، كه جای بلژيك در تمامِ نقشههای آنبيــرون، همانجائیست كه تو تكذيبش ميكنی ؛ جــای خيلی چيزها راستش، آنبيـرون_در دنيای ما_با مـالِ شما فرق میكند آقا ... خيــلی چيزها نيستند آنجائی كه تو ميخواهی باشند ، نيستند آنجا كه بـايد باشند ... ميگويم : مممم كُـرهی جغرافيايی بهتر نيست ؟ حس خوبی ندارم از قولی كه به دروغ برای خوشحالكردنش دادهام؛ چون با خودم فكر كردهام فردا كه بيدار شود ،شايد مرا يادش نباشد ، و قــولِ مـرا . بعبارتی، در اصل آرزو ميكنم كه يادش نباشد . میدانی،.. دنيای مـا هـمـيـشـه دنيای آنها را بیسـر و صدا پاك كرده ، ناديده گرفته ، كمرنگ كرده ، گُم كرده ؛ گيريم با قـرصهـای رنگارنگ . و من ، اما هميشه ترديد داشتهام ، كه دنيای واقعی كداميكیست ؟ * آسايشگاه روانیِ ايكس – سال 84
+ جمعه ششم آذر 1388<---- آستیگ.مات
ـ اينجا چارپـا هم پيدا ميشه اسرافيل جان ؟ كه اللحساب كبابكنيم بريزيم توو حلق حواريون ؟ + نـچ داداشِ من . چــطو ؟ ـ خوراكِ مـعـنویمون آخه تــَه كشيده ؛ پریها سركش و جسور شدن ، زيرِ بارِ ستايش و كلّاْ هيشكدوم از فرايضشون نمیرن . گستاخ هم شدن ؛ ديگه نه میرقصن ، نه میخندن ، نه جوابِ نامهی آدمو میدن پدسّوختهها . دلم پوكيد . + بَهبَه ! نـــامه هم ردّ و بدل میكنين شماها با هم ؟!؟! ـ نگو كه میخوای بگی اون كاغذیكه ديروز توو بارگاه ملكوتی دست خودت ديدم قبضِ آب و برق بوده! :دی + ها؟ چيزه ،.. دِ بــبــند اون دو-نـُخطه-دیتو بيــــنــم ! پ.ن : نياين يخهمونو بگيرين بعضياتونا.من هيــچ مسئوليتی در بابِ صحت و سقم اين قضايا در آن مكانِ مقدس و عاری از هرگونه فلان و الخ تقبّل نميكنم :دی پ.ن 2 : اينم تغيير فضای دپرسردگی و مُردگی و فسردگی و مچالهگی .. ₪₪₪₪₪₪₪ مـــرا گناه كبيرهایست تــا چشمهـا از بسياریِ يكّهها كه خوردهام حتی ميانِ خواب ! ... «كيكاووس ياكيده» |--> این شعر تخديم شــد به وحـشـىــىــى ؛آُسوه،همسر و مــردِ ايدهآلِ من :دی
+ سه شنبه سوم آذر 1388<---- آستیگ.مات |
سـردی چرا جانِ دلم؟ دستهات را هـاهههه كن ، بيار اصلاْ خودم برايت هاههه كنم مَشتی ؛ آخ مشتی ! يادت هست با هم هزاربار آن فيلم را ديده بوديم؟؟ هنوز هم كه هنوز است خواستنیست برايم . همانی كه اهل ده فهميدند و گفتند كه ما كافريم! كه توی چشمهامان حتماْ سُربِ داغ میريزند آندنـيا ، كه نشستيم و بیايمانی تماشا كرديم و لبريز شديم. يادت هست مشتی؟ كه من كدام صحنه را دوست داشتم ؟ همان آخرها ، همانجا كه همه چيز تمام شده ، همه نگرانیها ، بدخواهیها، سوءتفاهمها ،درست همانجا كه اِلی دستهای مـرد را میگيرد توو دستهاش و وقتی میبيند آشفتهست ، وختی میبيند يخزده انگشتهاش ، میبوسدشان و خيالِ هردویشان را راحت میكند . خسته بود مَـرد ، و اِلی اين را فهميد . میدانی مشتی ، آدميزاد هميشه درست وختی توانش تمام میشود كه بداند همهچيز دارد درست میشود ، همينجاست كه ناگهان متوجهِ آن بارِ سنگين میشود ؛ همآن فشاری كه اينهمه وقت روو شونههاش بوده و تـاب آورده . ناگهان خودش را میبازد . بيار دستهات را ببوسم آرامِ دلـَم ، يخ زده انگشتهات سايهی سرم . نـه ، حتی نمیخواهم مثل هميشه در عوض پيشـانیام را ببوسی ، قـول . ننهسَمن را خدا بيامرزد ، هميشه ميگفت سِـرايت میكند سرما اگر متوقفش نكنی ، میرسد به مغز ، میرسد به قلب ؛ نه نبايد برسد ، آنجــا جایـَم مگر نمیگفتی هميشه گـرم است ؟ زيرِ حرفهات میخواهی بزنی مشتی ؟ به من نگاه كن مشتی ، به چشمهام نگاه كن كه بفهمم چی توو دلـَت میگذرد لعنتی .. باز كن چشمهات را ... يادت هست ؟ ديشب كه شالـَت را میبستی دورِ كمرت و میرفتی، گفتی " تا تو چشمهات را باز كنی برگشتهام ، من كه مشرحيم نيستم كه از پسِ يك نيمچه گرگِ لاجون برنيايم ، اولينبارش نيست كه لامروّت ، اين هفتمی بود كه بُرد و خورد خير نديده . تو تا چشمهات را باز كنی برگشتهام ،قول. میروم دنبالش دخلش را میآورم . تـا آفتاب بخواهد خودش را از هـزارتا كوه بالا بكشد و نور بتاباند به اين شيشههشتضلعیهای گوشه ی پنجره ، برگشتهام . " آخ مشتی ، ننهسمن راست میگفت ، دستهات ، گردنـت ، اين پيشانی بلندِ آفتاب سوختهات ، ..آخ لالهی گوشهايت ديگر سرخ نيست مشتی ، ببين سفيدِ سفيد شده ، يخ زده ... سردت است مشتی ؟ باز كن چشمهات را ، بــبــين ، من چشمهام را باز كردهام ، آفتاب آمد و حتی از آن هشتضلعیهای سبز هم عبور كرد و رفت ، تمام شد ؛ من از تاريكی ميترسم مشتی ... بیتو از روشنی هم حتی میترسم ... باز كن چشمهات را نورِ ديدهام ،.. آخ ، لعنت به هرچه حقيقتی كه ننهسمن بلد بود ، لعنت به تمامِ يقينهای دنيا ؛ كه ميگذارند سرما بيايد برسد ، رخنه كند حتی در پلكهات ... مبادا يخ بزند چشمهات ؟ ... بيار چشمهات را ببوسم مشتی . پ.ن : برای ف .
+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
هــمينجـوری كشكی نيست خب ؛ لابد حكمت دارد كارِ خدا ! لابد حكمت دارد كه من قرارِ صبحـَم را با دوستی بهم بزنم و بندازمش بعد از ظهر ، و اين دوست هم لابد برای نشان دادنِ دلخوريش بخواهد كمی دير كند و من هم از خداخواسته با نيشِ باز راستِ شيكمم را بگيرم بروم شهركتاب و بايستم جلوی فلان قفسه و در حالِ ورق زدنِ "خداحافظ گـری كوپر "، ناگهان يك دوستِ قديمی سبز شود پشت سرم و تقريباْ داد بزند كه ســــعـيدههه ! آنهم كسی كه طبیعتا كمِ كمش ششهفت فرسخی فاصله بايد داشته باشد باهام ، از نظر مكانی! تُـوی آدميزاد هرچندوقتيكبـار اصلن دقیقـاْ همين را نياز داریها ؛ كه كسی با همين هيجان اسمت را صدا بزند ، كه كسی چشمهاش بــرق بزند از ديدنت. كه دلش نخواهد بعد از دستدادن ، دستهات را رها كند ؛ كه نگهشان دارد توو جفتدستهاش از اولِ "سلام" تـا لحظهی "خداحافظی" _ انگار بخواهد همــّهی وقتهای دوری را همينحالا جبران كرده باشد ... و چقـدر خـركيف میشوی وختی كه دستِ آخر برگردد بگويد " امّا اصن عوض نـــشدیا تو دختر " . /بسكه تاحالا خودت خيالميكردهای بدجور عوض شدهای اينسـالها./ * جدا.ن : untouchable جان من چطور جواب اون كامنتتو (سوالتو) بدم وختي كامنتينگت بستهس خو ؟!؟
+ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
چشمپزشك Ш را نشانم میداد ، و من دستم را به سمتِ پائين حركت میدادم . دوباره Ε را نشانم میداد و دستم را به سمتِ چپ ... تصميمِ خودم را گرفته بودم آنروز ؛ میخواستم عينكی باشم . فقط 7 سالم بود ، و خيال ميكردم ، دنيای متفاوتتری را از پشتِ آن عينك خواهم ديد . فكر ميكردم چيزهايی هست كه ما نمیتوايم ببينيم ، ولی هست . هنوز هم همانم . هنوز احمقانه فريفتهی دريچههای جديدم ، نگاههای نو ، زوايای منحصر به فرد و ... غافل از اينكه ، تمامشان به همين دنيای بیرنگِ لعنتی بـاز میشوند ؛ تمامشان . پ.ن : پستهای پر از غُرِ اينمدت را به ناغُریِ خودتان ببخشيد ؛ قــُر نباشيد الهی .
+ دوشنبه هجدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
نقابِ سفيدِ باشكوهی بهصورت داشتی ؛ و چقـدر شبيهِ خودت نـبودی آنشب . امّا ، شناختمت من . {چشمهات پيـدا بود . و آن شانهها ... } é è ماه اسم رمزِ شب بود ؛ و تو وقتی آمدی كه ديگر خورشيد بالا آمده بود . پ.ن : خواب بود اولی.
+ شنبه شانزدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
مـا به فــال اعتقاد نداشتيم ، به اَشـكال چرا . نمیدانستيم وقتی فنجان را سركشيدهايم با هزار فكـر ، هزار خيال و با هزار رؤيای محــال ، جائی ثبت میشـود نقشِ تمامشان ؛ --< تــهِ فنجانمان ! "ما فنجانهامان را نمیخواستيم كـسی مـعـنـا كنـد . " عابری امّا سرك كشيدهبود و چيزهايی گفتهبود ؛ "سعادتِ كوچكِ گـذرایی نقش بسته بـود تهِ فنجانِ قهوه ، و كنارش يك رؤيا خودنمايی ميكرد كه متعلق به من بود ." من ترسيدم از هرچه سعادتِ گذرا ؛ رؤياهام رنگ باخت ناگهان ؛ من... دسـت نكشيدم امّا از هيچکدام ، خواستم زندگی كنم تكتكشان را ، مـاندگـار كنم لحـظههام را ، به خيــالِ آنكه سعادتِ مــانـدگـاری هم هــست ؛ نبــود .
+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
بــحثِ طیّ طـريقِ آن راهِ پُر پـيـچـوـخَـمِ طـرّهی زلفِ دوتـا گيسـوی نگار ، و آن پـيــر مغانِ قــدح بدستِ فيلان ، را بـعــــله ، صـد البتّه که میفهمیم! امّا لااقل يكربع بـیخـيـالش! جانـا ؛ برای يكـبار هم كه شده ، بـیلـفافه بیچـلاندن بیپـيچاندن بزن حرف حسابت را و خلاص . اينبار را بيا اينجوری_{آيكون نشوندادن كفدست}_باش با ما رفيق .
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
هــستند آدمهايی در زندگانی ، كه در بيداری اگر يك بار ديگر ببينیشان، جواب سلامشان را هم نمیدهی، فكر میكنی حتی ديگر صورتشان را بياد نمیآوری ، مدلِ نگاه كردنشان، راهرفتنشان ، لحن حرف زدنشان ، و سبكِ لباس پوشيدنشان را هم . امّا همين آدمها سرشان را عين چيـز میندازند پائين و با تمامِ جزئياتِ ظاهری و باطنیِ هميشگیشان میآيند توو خوابِ دمِ صبحت و درست از همان خيابانِ مسيرِ هر روزهات ، از كنارت رد میشوند و تو سريع ، بیهيچ فكری ، بیهيـچ بالا و پائينكردن و سنجيدنی ، میگويی : سلام ! بسكه ذوق كردهای از ديدنشان ، دلت برایشان تنگ شده بوده لامصّب . بس كه تو خـواب لازم نيست ديگر وانــمـود كنی هنوز نـبـخـشـيـدیشان... ▫▪▫ يـكساعت بعد توو همان خيابان حواست به تكتكِ آدمهای عابر هست ؛ مبـادا بيايد بگذرد و نبينیش . هزاری هم كه بیسلام ،... هزاری هم كه پنجشنبهها_ آنهم اينجا ؟_ محـــــال ...
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات
و يك روز هم كه لابد شبيهِ تمامِ روزهای قبلش بود ، بااشتياق و شور مضاعف تمامِ پلّهها را بالا رفتهبوديم كه سُر بخوريم باز بــیخيــال از آنبالا ، كه ناگهان چشممان افتادهبود به آنهايی كه چند فرسخ آنطرفتر بـادبادكـهاشان را هوا كرده بودند، و دلمان گرفتهبود ؛ حتماْ مثل خيلیها در دلمان هم گفتهبوديم : هووم... انگار زندگی فقط همين نيستها، دلِ ساده . خلاصه پلّهها را گيـج و مشتاق برگشتهبوديم پائين و حتی لذّتِ آخـرين سُرخوردن را از خودمان دريغ كردهبوديم ، و رفتهبوديم پـیِ بادبادكها ؛ پیِ رؤيــاهـامان . {بادبادكـها امّا هميشه نياز بـه مــا داشتند برای آنبــالا مــاندن} ؛ و فراموش شــدیم كمكم ، گمشدیم ميانِ هـــزار قرقره ، هــزار ريسمان ، هــزار بــادِ بیسامان . امضاء : آستيگ.پنـجــاساله فرداش.بیربط : میگم چه عجب پائـيز خــان بعد از حدود نيمفصل كه از عمرشون گذشته ، اومدن يه جلایی دادن به دلمون! ---< با ايــن بارونـــه كه باريـد و میباره هنوزم نمنم .
+ چهارشنبه ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
صبح شده بود ؛ كتاب رو تموم كه كرد، بستش و گذاشت توو باكسِ تعبيهشدهی روو بازوی سمتِ راستش . حلقهی چشماش، لولای آرنجش و زانوهاش، كمرش و انگشتاشُ روغنكاری كرد . گوشپاككُنُ ورداشت و روغن اضافههای سرريزشده رو از دورِ چشمها و آرنج و... تميز كرد . تصميم گرفته بود بـاور كنه حرفای كتاب رو ؛ اينكه آدمآهنيا هم احساس دارن ، میتونن بیبرنامه عمل كنن ، میتونن حتّی خودشون باشن، بلدن لمس كنن و عاشق بشن و دركل چيزايی كه آدما به توانايیِ انجامدادنش بهخودشون میبالن و الخ . كلّی انرژی گرفت از اينفكرا و خلاصه توو دلش عروسی شد و رفت جلو آينه كه يه لبخند گـَلهگـشاد به خودش بزنه واسه شروعِ يه صبحِ قشنگ ؛ هِی زور زد امّا لبولوچهش از هم باز نشد كه نشد ؛ اووفففففف ! لعنتی ؛ باز فراموش كرده بود روغنكاريش كنه ، آهــنپــارهی كـلّـهپـــوكِ اوراقــی. 
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
شايد اين است كه روزی بشود عينِ همان بيدِ بزرگ و زيبای دانشگاه_در مسير بينِ آندو دانشكدهی فلان ؛ كه هـزارويك خاطره را تداعی كند و برايش دلتنگ شويد كه چرا حالا ديگر سهمتان ازش چندتا عكس دونفره به بالا است و بس . كه بتواند بشنود رازهای آدمها را ، كه ببيند شوخی و خندهی ما آدمها را زير سايهاش ، حتی كشكهبادمجونِ يكوجب رووش روغنِ مامانِ ميم! خوردنِ 9 تا دخترك تخص را، كه كلههاشان كلی باد داشت و شايد دارد هنوز ... خلاصه دلش يك بغل خاطره ميخواهد اين بيد باريكهی دم در ؛ امّا نمیشود كه . درختها ريشه دارند ، سرنوشتشان ديگر همانجائیست كه كاشتهايمشان ؛ حالا اگر بلـد بودند بهشتَش كنند كه فـبـها ، و الّا آدميزاد كه نيستند تا بشود سوار طيّـاره كردشان و فرستادشان همآنجا كه میخواهند . مثل ميم-ر _يادش بخير آن مسابقهگذاشتنها و نشانهگيریها و سنگانداختنهامان توی حوضِ خانهپدربزرگ از توی بالكن، آن ستارهشمردنهامان _، يا مثل "پ" كه توو بچگی صداش ميزدم هواپيمان! به هـــزار و يك دليل! يا مثل ... مثل تمامِ آشناها و غريبههايی كه رفتند بشوند شايد شبيه بيـدهای با شكوهِ متمايز . كاشكی بشوند .
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
زندگی هــزارتا بزرگراه و اتوبان و جادهی برون/درون شهری دارد و هــزارتا جادهی جورواجور و هزارتا اصلی و فرعی و كوچه و پسكوچه و الخ ؛ بعد يكوقتهای ديگری هم هست كه موقتاْ زدهای به يكی از بيـراهـههاش ؛ موقتاْ ، يعنی اينكه مـانـدنـی دركار نيست ؛ يعنی ميدانی كه دير يا زود برمیگردی سر مسير اصلی ؛ بايد برگردی. ميدانی كه تا همينجاش هم زيادی ناپرهيزی كردهای و خوب ميدانی كه فقط تا وقتی توو اين بيراهه اطراق ميكنی كه بدانی هنوز دير نشده و كار از كار نگذشته ،كه هنوز وقت داری برای برگشتن . خلاصه كه حواست هست به عمقِ اين بيراهه رفتنت. بعد خب مسلماْ حواست هم هست كه هرچيز و هركسی را كه توو اين بيراهه ببينی ، بايد بگذاری همينجا و بروی ، بايد بسپاريش بهذهنت ، بسپاريش به خاطرات . شده امّا كه دمرفتن بترسی از فراموش كردنش ؟ كه مدام بجنگی با خودت كه ... شده دستِآخر بروی امّا جا بگذاری تكّهای از وجودت را ؟ خواستم بگويم بايد پرهيز كرد از اين بيراهههای لعنتی ؛ بسكه دوستداشتنیاند ، دچار شدنیاند... بسكه گريبانت را میگيرند تا ابد ؛ بسكه نمیگذارند رنگِ تعلق بگيرد لحظههای اين جادهی اصلیِ زندگیت. بسكه يكتكه از وجودت را همراهت نداری مواقعی كه لازمش داری... بسكه بیارزش میكنند تمام علائم هشدار دهندهی نزديك پيچها را . ببيـن ؛ اثر خودشان را گذاشتهاند دختر ؛ هــزاری هم كه حـاشـا كنی .
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
] }هليا [صدامزده واسه استقبال از پائيز و غافلگير کردنش ! درگوشی عرض شود كه : نمكگير کردنش هم ؛) } : هـمهی برگهاش را بهپات میريزد پـائيز ؛ هزاری هم كه بلد نباشی زبانِ خشخشِشان را زيرِ پاهات ...
+ چهارشنبه یکم مهر 1388<---- آستیگ.مات
به عقربهی ثانيهشمار آويزانم ؛ تيـك _مدام جابـهجا میكنم دستهام را باهم _ تيـك و خيال دارم وجب كنم طول عقربه را ؛ تيـك مجذورش را در عددِ پـی ، تيـك ضرب خواهــم كرد تيـك و بدست خواهم آورد عاقبت تيـك مساحت زمان را روزی ؛ تيـك لحظهای فقط اگر ، تيـك مـجـالِ بالا رفتن دهد اين لامروّت . تیـك . . . .
+ دوشنبه سی ام شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
_ جناب خدا ، نوزاد بعدی آماده تولده . كجای زمين بايد بندازيمش پائين ؟ _ مممم ... كُره جغرافیِ روی ميزو بچرخون و انگشتتو بذار روش! اوهوم همينجوری ؛ حالا انگشتتو يهو بذار رووش ؛ بخونش ببينم ، كجا اومد ؟ _ وسط اقيانوس آرام L _ شـت . نوزادای پدسّوخته هم دُم درآوردن . فعلاْ بفرستينش دارالتـأديب اينيكیرو . 
+ جمعه سیزدهم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
بادكنك ، بادكنك است ؛ كُندترين سوزنِ دنيا هم از پسِ تركاندنش برمیآيد. در همين راستا عرض شود كه : " خيـال ، خيـال است ."
+ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
آبـG-Rزو و شبـنمی گفتن بگم اگه رئيسجمهور بشم چی ميشم و چيكارا نمیكنم و میكنم؟ من ميشه شوخیآميز برگزارش نكنم و نقدم نكنم كلّن؟! از وقتی يادمه سياست رو فقط برای از بيرون نگاه كردن دوس داشتهم نه بيشتر . چون واردش كه بشی خيلی كارا گريز ناپذيره؛ و جسارتی هم ميده به آدم واسه توجيه كردنِ تمومشون. و من در اينمورد از خودم میترسم! چون تا حالا زياد پيش اومده بعضی از اين آدما و كاراشونو رو درك كرده باشم ؛ توو فيلما و يا توو تاريخ. مارلون براندو شخصيت محبوبم بود توو پدرخوانده؛ توو همهچی حق ميدادم بهش؛ خيلی بيشتر از حقّش حق میدادم بهش. آلپاچينوش رو هم ايضاْ. چون بنظرم جز اين نميتونستن باشن، مجــــبور بودن. خب ميدونی، آل پاچينوی پدرخوانده خوب بود اما خوب نموند؛ ولی دركش ميكردم شايد چون يه بازيگر بود و نقشش رو خــوب بازی ميكرد، چون بلد بـود حواسمو از كاراش پرت كنه سمتِ چشمای بیگناهش. چشمای بیگناهِ مربوط به گذشتهش؛ شايد برایمن چشماش اينطور بنظر میرسيد ؛ چون منِ بيننده گذشتهی خوبش رو توو فيلم ديده بودم و شاهد عوض شدنش بودم، شاهدِ نخواستن ، امّا شدنش ؛ گرچه حقيقت اينه كه اون يه بازيگره و شايد منم يه تماشاچی ساده كه فريبِ چشماشو خورده ! گيـجكنندهس . ميخوام بگم آدمی كه از اول شاهدِ عوض شدنِ خودش يا ديگری باشه، بدجور خودشُ/ديگریُ درك ميكنه، دلمیسوزونه براش. خيال ميكنه جبری دركار بوده و اينجوری كاراشو توجيه ميكنه . اين خطرناكه واسه يكی مث من و مث خيلی از ماها . ماهايی كه هميشه دلمون میسوزه برا خودمون وقت و بیوقت ، ماهايی كه خدا رو متهم كرديم هميشه واسه كم و زياد دادناش ، ماهايی كه میلـنگيم اگه ذرهای بــو ببريم كه بیگناهيم ، كه قربانیييم ، قربانیِ سرنوشت. ماها خطرناكيم ؛ چون بارها درك كرديم پدرخواندهها رو ، و هوش و قدرتِ امثالِ اون رو در تاريخ در نوعِ خودش ستايش كرديم حتی توو دلمون. يواشكی. براشون دل سوزونديم كه گير افتاده بودن و راهِ فرار نداشتن ، كه بايد تا تهش میرفتن. براشون گريه كرديم كه حيف شد نتونستن مث آدمای عادّی زندگی كنن، وگرنه بينظير بودن شايد ! آی من آخر نوشتههای طولانی هميشه چارچنگولی میمونم كه چيجوری جمعكنمش حالا ؟! بيفايدهس اصن اينحرفا ، مخلص كلوم اينكه من افتادن توو اين تلهها رو دوس ندارم ، ميخوام آزاد باشم و آزاد زندگی كنم. دلم ميخواد آدم خوبی باشم ، و به طرز كـوتهفكرانهيی معتقدم كه رئيسجمهور شدن نميذاره به اين خواستهم برسم! آقا تونَخــّــُدا من كانديد نمیشم ولم كنيد :دی
+ یکشنبه هشتم شهریور 1388<---- آستیگ.مات
_ دِ يك چيزی بگو ... باور نمیكنی؟... چــقدر سّـختی تو لعنتی ؛ هذيان نيست . چرا بايد هذيان باشد اينحرفها ؟ _ برای بطری خالی شراب ... بيا فرض بگيريم كسی ديگر را همينحالا اينجا جـای من ؛ و تو هم مـسـت . میبينی؟... تـفـاوتـی بـايـد . كه نيست ؛ كه پيدايش نمیشود كرد . و اين همانیست كه هزاری هم كه ريشههام تو را خواسته باشد ، باز میپوساندش . میپوسانـمـش .
+ پنجشنبه پنجم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
به رسمِ مداد قرمزِهای دبستان ، خط فاصـ ــ ـله ميگذارند بينِ كلماتِ مشقهامان ؛ مبادا هوسِ جملهشدن بزند به سرِ كلمههامان ؛ جملههای معـنـادار .
+ پنجشنبه پنجم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
خيلی فرق كـرده الـانـآ اون قديما ماهرمضوناش يه بابابزرگم داشت . توو يه ماهرمضونِ پائيزی امّا گذاشت رفت .
+ دوشنبه دوم شهریور 1388<---- آستیگ.مات
شهر اگر كوچك باشد و ساكت ، خلوت باشد و دور از هياهو و در تمام عالم فقط يك مسافر به آن سفر كرده باشد و بعد هم راهش را گم كرده باشد و بيراهه رفته باشد، را بهش میگويند شهـر تنـها .
+ یکشنبه یکم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
_ اين واس چی چشمشو چسبونده به سوراخ كيـليـد بنظرت اسرافيل ؟ _ مممم گمونم ميخواد سر از كار آقای خدا درآره ! _ ميگم تو با اين هوشت چيجوری توو كـار موسيقی دووم آوردی ؟ _ مـا توو كارمون با نُت و اين خزئبلات سروكار نداريم كه میکی ـميكائيلـ جون، فقط با قدرت تمام فــوت ميكنيم تووش ؛ توو صــور . جوری كه ملّت از شنيدنش گرخيده بگيرن و زمين و زمان چونان چــ... _ بسّه پسر تاحالا پونصدتريلونبار تعريف كردیش. من منظورم اين بــود كه مگه خبری شده كه اين فهميده كه بايد بره يواشكی سر در آره ؟! _ مگه تو نشنيدی؟ ميگن از ايران نامه تهديد آميز اومده ، مبنی بر اينكه " يا ماهرمضون رو امسال دوماه برگزار كنيد ، كه دو برابر گشنگی بكشن مردم ، كه هم دل ما حسّابی خنكتر شه، همم كه بعضی خيالات از سرشون بپّره از فرط گشنگی . و يا اينكه همين يكماه باشه، بـهشرطها و شروطها ؛ از جمله اينكه واسه جلوگيری از هر گونه عواقبِ دعاهای كنترل نشده و از فيلتر رد نشده ، درهای آسمونُ وا نكنيد وگرنه دستور ميديم پلمپ كنن فرشته بسيجيامون . " _ خـــــب ؟! _ خب كه من حدس ميزنم خدا با خونسردی تموم يه علامتی _كه پری و بچّهحوری اينجا نشستن،نمیتونم اسم ببرم _ نشونشون بخواد بده :دی _ تـو دیگه اَكــُّـجا دونقطه-دی بلدی نــاقلا ؟!! * eli عزيز يه پست نوشته واسه "اندر فارغيات من الچيز" ؛ كه تووش يه جمله طلائی هم داره كه روی همه توضيحای اضافه آدمو سفيد ميكنه! ؛ مچّكّرم eli! * آی شما دوتـا {+و+} مردادیهای ديقه نودی تولدتون مبارك ؛ بعد اصن من نميدونم اون بيسونُهروزشو خدا واسچی اختراع كرده پس؟ كه آدم اَد وايسه وايسه يهو دم آخر بدنيا بياد ؟ اونم احتمالا با اصرار و التماس و كتك و هُل و اينا اومدين اينور ديگه ! مردادیِ پُر افاده كه ميگن همينهها!:دی اُرديبهشتیشُ هم البته شنيدم ميگن خبيث :دی
+ شنبه سی و یکم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
وقتی كه نـيست ام ، يعنی "نيست" ام ؛ بعبارتی ، "هست" نمیتوانم باشم فیالواقع ؛ هـــزاری هم كه ببينیام و بیـافتد سايهام روی زمين و حضورم ثبت شود . هــزاری هم كه گرم باشد هـنـوز دستهام و بــاز باشد چشمهام و اين پلكها زنـده . اگر حتی ببينی مـِه میبندد روی آينه نفسهام ، دليل نمیشود كه بــاشَم ؛ زنــده باشَم . ثابتَم نمیتوانی بكنی با هيچكدام از اينها . چيزی فـَــرای اينها لازم است ؛ برهانِ ديگری ... ¿؟¿? پ.ن : تهیَم اينروزها ؛ تـمــ-ـ_ــام شده باشم انگار .
+ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
من نميشناسمش امّا ، احتمال ميدم حسی شبيهِ موهای فرِ اون دخترك بهم بده، همون كه وقتی موقع رقص چرخ میزد دورِ خودش، موهای فر ِفنریش بالا میرفت و برميگشت روو شونه هاش ... حسی شبيهِ حركتِ اسلوموشنِ دوربين موقعِ رقصپـاهای اسكاتلندی ؛ درست وقتی دارن روو پنجهها ميچرخن ... به همون نرمی و اغواگری شايد . من نميشناسمش رفيق ، فقط گاهی حسّش ميكنم. و بعد هرچی ميگردم اثری ازش نيست ؛ درست مثلِ بوی عطری كه سريع توو فضای اتاق گم ميشه ؛ بی هيچ ردّی ... و تو میمونی و يه نشونه ؛ تو میمونی و دستهای خالیِ دلخور ، كه زندگی هنوز يادش نداده كه خاصيّتِ عطر پريدنـه ... متأسفم ، من نميشناسمش ؛ امّا دنبالش گشتم توی همين كتابهای كهنه ، همين اسطورهها، شعرها، و تـــاريـخ ...خب... تمومشون با موها و ريشهای بلندِ سپيد و چشمای پُرحوصله و انگشترهای زمرّدِ سبز ، ساعتها ازش حرف ميزنن برات ؛ بعضیها صداشون بـَم و دوووره ، و تو با خودت ميگی هومممم اينا چــه پيـــشرفتن! يا بعبارتی چه از عمق درمياد صداشون . چه اصالت دارن ، چه بوی خاك ميدن، عتيقهن، قدمت دارن ؛ اينا شراب كهنهن اصن . نچ ، نخير اينا كـجاشون شبيه كجای ماست؟ نـ.چ بچـّه هِرررّی ،فرعی رو بیخیال، بنداز توو اصلی تا گم نشدی . بعضيای ديگه كه صداشون بم نباشه، يا دورگهس يا زلال،صاف و سمبادهكشيدهی بیخش . دورگهها صدا صدای خودشون نیس، تقليد ميخوان بكنن...راستش يه مشت بچـهطبلِ توخالی بيشتر نيستن. دستهی سومم اوناييَن كه زبونتُ بلدن! اونجور كه تو دوسداری بشنفی برات حرف ميزنن، نه بيشتر،نه كمتر . اونوقته كه ميبينی نچ ؛ هيچی به هيچی. هنوز همينجا وايسادی و جُم نخوردی و نديدی و نشناختی ، خالییی هنوز و مهجوری و تنهائی و نرفتی الّا به بيراهه ... میبينی كه تا دمِ حوضِ اشی مشی رفتی و نخواستی رنگی بشی... اين رنگی شدنه اونی نبوده كه ميخواستی ؟ رنــگـاش اونايی نبوده كه با چشای بسته هم بخوای شيرجه بزنی تووش؟ يا چی؟... هرررّی بچّه جون، تو اصن كِرمِ به پوچی رسيدن داری ذاتـاْ ! من ... خــوب نميشناسمش ، فقط دربارهش چيزايی شنيدم ؛ مَنِشی شبيهِ پائيز داره انگار. پائيز با هممممه اونچه كه ازش ميدونيم ... مممم ميدونيم چيزی از پائيز ما ؟؟ مادربزرگ امّا ميگفت هوای پائيز دزده ، بلدش كه نباشی سرما ميخوری . نه نميشناسمش رفيقَم، نميشناسمش، نديدمش، نشنُفـتمش، و قول هم نميدم وجودِ مطلق داشته باشه... امّا تو، مبادا همه درها و پنجرهها رو بسته باشی، مبادا روزی بياد رد بشه و تو با لبخندای تلخِ اسپكتورانتیت بخواب رفته باشی . ÑD اينم در جواب اونايی كه گير داده بودن به هيچوقت عاشقونه نـنــوشتگیهای من از ازل تا الانِ وبلاگ. من همينقدر سر در میارم ؛ زيرِ صفر !
+ یکشنبه یازدهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
بـازیِ"من دوسدارم يك يا چندشب يا روز با كيا باشم كه معروف هم باشن درضمن؟" موردای من خيلی زيادتر از پنجتان. چنتاشونو ميگم! ◊◊◊ ‹1› علی حاتمی : توضيحات واضحات! ..." آهو نميشوی به اين جست و خيز گوسفند،آیین چراغ خاموشی نيست.قربانی خوف مرگ ندارد،مقدر است. بيهوده پروار شدی،کمتر چريده بودی بيشتر میماندی."---(حاجی واشنگتن) ‹2›نوسترآداموس : ميخوام از خودش بپرسم كه منظورش از بعضی از اون پيشگويیهای رباعیگونهی رمزآلودش، واقعا حادثه 11سپتامبر و انقلاب ايران و الخ بوده ؟ يا روحش بیخبره! و اين تفسيرا جزو زبلبازيای هدفمند دانشمندانهی امريكايياس مثلاْ!! اگه خود نوسترآداموس با زبون خودش بگه كه بـعـله، طبق اون، احمدیـنشاط ميشه همون "ضدّ مسيح"ِ شمارهسه كه قراره جنگجهانی سوّمو راه بندازه ! ‹3› جين آستين : دوس دارم بدونم يه رمان نويس چيجوری ميتونست انقدر خوب همه چی رو آناليز كنه ؟؟ ضمن اينكه عشقای حالبهمزنِ يهويیِ نخراشيده هم نداره رماناش . ‹4› جرويس پندلتون : ازخودگذشتگی و شرافتش در مورد جودی و استقلال شخصيتشُ دربرابر سنتهای دسپـاگيرِ خانوادهش دوس داشتم ؛ يه آزادِ واقعی ! ‹5› خرداديان (:دی) : محض فرونشستِ كنجكاوی فقط!! حالا اگه يه قری هم باشه كه چه بهتر؛البته خودش تکی!(من كف و سوت بزنم و بالاخص بهش شـابـاش بدم:دی) + با تشكر مخصوص و محفوظ و تُپل از ايــزدآرزوبانــو كه در اين بیآپــی به داد ما رسيد . لازم بهذكره كه ايشون همون طراح قالب مشهور ميباشن كه نمونه كارشون اينجا موجوده :دی (از اونجائی كه مطمئن بودم خودت بهش اشاره ميكنی!!) + همممه لینکیا و غیر لینکیا دعوت رسمی. نا.مربوط : اينجوری نميشه درس خوند. تا بهمنماه كمرنگ ميشم تقريباْ اينجا؛ ديردير مينويسم. ميخونمتون امّا :*
+ شنبه دهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
يا بعبارتی؛ يخدربهشتی كه توئی،و نيستی امّا اينجا،حالا كه بايد باشی؛ جانا ...
+ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات
لحن صدای آدما از نظر "دريچهای به درون" بودن، خودش انگار فلسفهای داره ! من چـه غافل بودم! كه هميشه فكر ميكردم اين فقط مختص چشمای آدماس . هنوز امّا مطمئن نيستم ؛ كه كدومو بيشتر بـلـدم توو آدمای زندگیم ؟
+ جمعه نوزدهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
(برای "م.ج" كه هميشه خوندمش ؛ مث خيلی از خوانندههای ديگهاش بیصدا و بیردّپا؛ بسكه آدم نمیدونست چی بگه؛ بسكه آدم بعد از خوندنش ديگه رو صندلی بند نميشد و فقط ميخواست بره زنـدگی كنه يه دنيـا! با همه غمها و شادیها هم حتّی! با همّه درهای باز و بسته هم) ◊›‹◊‹ اون قديما تو نـت وبلاگهايی بـــود _نه اينكه الان از اين نوع وبلاگا نباشهها ، كم هم نيست_ ، كه شارژ روحی روانی پهــناوری ميكرد ملّتو صبح به صبح! بعد اين آدما يه جــورِ بخصوصِ باور نكردنیای ، انرژی مثبتِ كذايی شلّيك میشد ازشون ؛حتّی اگه غمگين مینوشتن، يا حتّی عاشقانهی آرام يا ناآرام! طنز، يا اجتماعی و سياسی و الخ . غمگيناشون آدمو تُهی ميكرد،سبك می كرد،عاشقانهها حفرههای خالی رو پُر ميكرد و حرفای غيرِقابلبيانُ طوری ميگفت كه خيال ميكردی يك كليد انداخته رفته توو دلت و يواشكی يه عكس تمامرخ انداخته و چسبوندتش همونجا_توو اون چند خط. اجتماعی و سياسي هم كه بجا و هوشمندانه بود و اشباع كننده. پابهپای هر كدوم میشد خنديد،اشك ريخت،فكر كرد،عميق شد، عميــقتــر شد، بالا رفت، شكست،دست به زانوها گرفت و بلند شد،درخشيد،خاموش شد،مُرد ،... يه وختايی میشد انگشت به دهن موند،متحير شد،مبهوت شد،يا برعكس،از روو صندلی ميشد پريد هوا،جيغ كوتاهی زد،مُشت كوبيد رو ميز،پا شد رفت بيرون يه استكان چای ريخت و اومد نشست به دوباره خوندنش واژهبهواژه با طمانينه و عميق. يا گاهی هم يه چيزی يواشی تهِ دلِ آدم تكون می خورد،غنج میرفت،آب می شد،يخ میزد،گُر میگرفت ... بعد اصلن اين ادما شبيهِ ادمای همهچیبلد بودن ، شبيهِ يه دريای كوچيك بودن شايد؛ از هرجای دور و نزديكی يه رودی بهشون وصل باشه انگار ؛ كه هر كدوم از اين رودها از يه منطقه بخصوص میاومد، كه آب و هوای خودشُ تجربه كرده بود، كه مردُمِ خودشُ شناخته بود، كه مسيرِ خودشُ با همه بالا بلنديا و پيچ و خمها طی كرده بود ... اين آدمـه از اين دست موجودا بود خلاصه . بعد يه وختائی كه نشسته بودی داشتی يه داستان فرا زمينیِ خيلی كوتاه میخوندی ازش و توو دلت به خودت ميگفتی كه ياد بگير دختر! ببين آدم چــه میتونه نگاهِ قشنگتری داشته باشه و چشمای گشادتری! يــاد بگير ، هی چشماتُ تنگ نكن موقع نگاه كردن به دنيا و آدما و خــدا و زمين و زمان ،... درست موقع گفتنِ همينا بود كه يهو آخرِ داستانه فك آدم میچسبيد به زمين، از فرطِ تعجّب، از فرطِ حقيقتِ ماجرا ، بعد همينجوری كه ذهنت چارچنگولی مونده بود كه اول داستانو چيجوری بچسبونه به اخر داستان، بُغض میكردی بخاطرِ حسّ دلتنگِ نويسندهاش توو لحظهی نوشتن اين متن ؛ كه خدا میدونه پشتِ شروعِ شادِ ماجرا_ كه نيشِ خواننده رو تا بناگوش باز میكنه_ چه چيزی روو دلش سنگينی ميكرده كه آخرش اينجوری غمش از بطنِ خطّ آخر، يا نيم خطّ آخر زده بالا ... _ هزاری هم كه نويسنده رو هيچوقت نديده بودی و نميشناختی و نمی شناختت و حتی نمیدونست ميخونيش و فقط از رو نوشتههاش بود كه حس نزديكی باهاش داشتی. اينا رو گفتم كه تهش بگم،اين آدمای اين مدلی،اكثرشون خـــرن از اساس ؛ چونكه يهو يه روز شك میكنن به همه چی و میرن كه رفته باشن، بعضياشون گاه گاهی ميان يه دو خط مينويسن، بعضياشونم نــه . بعضيا معصوميت و سپيدی نوشته هاشون پرنده شد و پر زد رفت؛ نه كه بلد نباشن نگهش دارنا، خودشون پرش دادن كه بره؛ معتقد بودن اينجا جاش نيست و بايد جای امنتری براش پيدا كنن. بعضياشونم اين اواخر مورد تجاوز فيلترينگا قرار گرفتن و مجبور شدی بندازيشون توو گوگل ريدرت، بعد امّا چه فايده ؟ نه آخه واقعا چه فايده ؟ آدمی مث من كه ياد گرفته دوستای نتیاش رو با فونت خودشون، رنگای مختص خودشون، قالبشون و سايز مخصوص به خودشون ببينه و بخونه ، اين گوگل ريدر براش نچسبه ، انگار كه يه ديوار بزرگی گذاشته باشن بين ماها ، انگار غريبه باشيم با هم، با نوشتههای هم . بعد هم ديگه كمكم همهچی تموم میشه ، نمیتونی گُم بشی بينِ جملهها، نمیتونی غرق بشی بينِ خطوطی كه تيزیِ فونتِش ميگيره به گوشهی ذهنت و نمیذاره نوشتههه راحت خودشو توو ذهنت بنشونه ... همه اينا رو گفتم كه ... يعنی راستش همه اينا يه مشت اراجيف بود ، تمومِ حرفِ من يه جمله كوتاه بود، كه گم شد اين وسطا؛ اونم اين كه : ماها اينجا به هم عادت میكنيم ؛ در حقيقت دلمون تنگ ميشه واسه دنيــای هم، رفيق . بعدا".نوشت : مجبور شدم پسوند اسمشم بذارم . چون توو خصوصی، بعضيا با يه "م" ديگه اشتباه گرفته بودن. جالب اينكه همه هم با يه نفر! امّا منظورم اصلا اون نبود . "م" يه هوا باتجربه تر و مسن تر و نويسنده تر بـــود از حدس شما .
+ جمعه نوزدهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |